قلبن و به راستی ازین که ووردپرس در محل کارم فیلتر شده است متالم و مکدرخاطرم! این دو کلمه ی متالم و مکدر خاطر را نوشتم که بدانید چه قدر سنگین و عمیق، ملولم. این که نمی توانم دقایق بیکاری ام را بیایم توی خانه ی جدیدم و دستی به سر و گوشش بکشم، به راستی مغمومم می کند. نتیجه این می شود که باید مدت ها بگذرد و من صبوری پیشه کنم تا شبی چون امشب برسد و همه ی اهل خانه زود به خواب بروند و من ته مانده ای انرژی م را بیامیزم با ته مانده ی بطری شراب و بنشینم روی صندلی راحتی ام و از آن جا وارد خانه ی مجازی ام شوم و ازخانه ی مجازی ام وارد کله ام و از کله ام وارد حرف های تلمبار شده ام و همین طور لایه لایه دور شوم از خانه و صندلی راحتی ام.

شهر دارد کم کم به حالت عادی برمی گردد و طبعا زندگی ها هم گویا. کایو چند روزی ست که مهد کودک می رود و آقای نویسنده برگشته است سر کار و این یعنی روز و شب های مان از دو پاره گی درآمده و دوباره همزمان شده ایم. صبح ها هر سه مان باید بیدار شویم و شب ها هر پنج تای مان باید زود به رختخواب برویم. با این که اضطراب صبح ها و بردن کایو به مهدکودک و به موقع رسیدن به محل کارم، به روزهایم برگشته است، اما عجیب است که این وضعیت را به وضعیت قبلی ترجیح می دهم.

بیماری مادرک و حواشی آن که از خود بیماری سیاه تر و بدتر است، سایه انداخته روی همه ی لحظه های زنده گی ام. همه ی همه ی لحظه های زنده گی ام. از هیچ چیز لذت نمی برم وقتی ته ِ همه ی فکرهایم می رسد به حال مادرک و برادرکم. هیچ چیز برایم خوشایند نیست وقتی فکر می کنم که آن ها چه روزها و شب های سختی را دارند می گذرانند. یک سال کامل باید بخوابم انگار تا فراموش کنم که اطرافیان مادرک من و مهاجرتم را دلیل بیماری مادرک می دانند و با طعنه بهم می گویند که تو آن طرف دنیا نشسته ای و از هیچ خبر نداری!

دیروز صبح، موقع مکالمه ی تصویری با ایران، با تمام توانی که داشتم، چنان جلوی خودم را گرفتم و دربرابر حرف های چرندی که می شنیدم سکوت کردم که حرف نامربوطی در حضور برادرک و مادرک به آن دیگرانی که کنارشان بودند نزنم، که مجبور شدم بقیه ی روزم را به خواب بگذرانم تا انرژی بازرفته را به تنم برگردانم که البته خیلی هم موفق نبودم. این را امروز صبح که چشم باز کردم و دیدم هنوز خسته و پر بغض و پر از خشم هستم،  فهمیدم. خواب دوای همه ی دردها نیست. مخصوصا اگر دردت از کلام آدم هایی باشد که خودشان را به خواب زده اند و خیال بیدار شدن ندارند. شاید هم اشتباه از من بود و باید همان موقع فریادهایم را ازصفحه ی نمایش گر موبایلم روانه ی روی شان می کردم. خوب که فکر می کنم می بینم که به گمانم ملاحظه شان را کردم. ملاحظه ی این که در این اوضاع بیماری مادرک و بدو بدو کردن های برادرک ونبودن من و کلا نبودن بابا، هوای مادرک را دارند و تنهای ش نمی گذارند.

اما کاش آدم ها می فهمیدند که به خاطرمحبت کردن شان، حق ندارند دهن شان را باز کنند و هر چه دل شان می خواهد بگویند. کاش گفته بودم لازم نیست برای من توضیح بدهید که مادرک و برادرک چه قدر به حضور من نیاز دارند. نیازی ندارم که از دردهای مادرک و شب تا صبح نخوابیدن های ش برایم تعریف کنید. من آن جا نیستم اما لحظه به لحظه فکرم آن جاست. این که به قول شما این سر دنیا دارم زندگی می کنم، دلیل نمی شود که نفهمم مادرک و برادرکم چه روزها و شب هایی را دارند می گذرانند. من اگر بیش از آن ها درد نکشم، کمتر هم نمی کشم. این که بگویید، دلیل این تومور سرطانی در جان مادرک من و مهاجرت کردنم است، به من عذاب وجدانی برای برگشتن نمی دهد اگر هدف تان این است. اصلا انگار یادتان رفته که من چرا آمدم این سر دنیا. من از همین حرف های صد تا یک غاز و مسموم که در خانواده ی ما هر وقت اتفاقی می افتد شروع می شود و تمامی ندارد فرار کردم. این حرف که پدرم به خاطر مخالفت با ازدواج من از پا درآمد و حالا مادرکم به خاطر مهاجرت من این طور شده، به من هیچ حسی نمی دهد جز این که فکر کنم چه قدر خام و بی رحم هستید و ته مانده ی احساسم به شما هم از بین برود. اگر فکر می کنید با بمباران کردن من با این حرف ها و اشک و آه و ناله برای وضعیت مادرک من را تحت فشار می گذارید که برگردم، اشتباه می کنید. من آن دختر بچه ای که توی ذهن تان از من دارید نیستم و حالا باید هم به خودم فکر کنم و هم به پسرکی که به من می گوید مامان. من همان قدر که دربرابر برادرک و مادرم مسئول هستم، در قبال این بچه هم مسئولم و نمی توانم هر وقت دلم می خواهد هر کار می خواهم بکنم. حق ندارید این که لطف می کنید و باری از دوش خانواده ی من بر می دارید را منت کنید سر من و هزاران بار به من بگویید که مادرک اگر من را ببیند خوب می شود. خیلی دوست داشتم بدانم اگر این بیماری سراغ من آمده بود هم باز دنبال دلیل و علت و مقصرش می گشتید یا نه؟ بعد اگر می گفتم که دلیل ش شما و آن حرف و حدیث های تان است چه حالی می شدید؟

مادرک و برادرکم به خاطر این روزها، حساس و شکننده شده اند و می ترسم این فکرهای مریض و سمی به آن ها هم سرایت کند و جدی جدی من مسبب همه ی این بلا ها بشوم. انگار هیچ وقت خود ِ غم ها بس نیستند که همیشه باید فکر ِ ترکش های غصه هامان هم باشیم.

 هر چه که هست، این همان سخت ترین و ترسناک ترین اتفاقی ست که از همان روزی که فرم های مهاجرتم را پر کردم و فرستادم به آن فکر کردم. این که در سخت ترین ها نتوانیم کنار هم باشیم و حالا این یکی از همان سخت ترین هاست.

مرخصی هایم را حفظ کرده ام بی این که حتا یک روزش را هدر بدهم و امیدوارم که اوضاع کمی و فقط کمی بهتر شود و خبرهای بد، کمی و فقط کمی کمتر شوند تا بتوانم بلیط بخرم و بروم و چند هفته ، فقط چند هفته کنارشان باشم و یقین دارم که می شود. باید بشود…

باید و باید و باید…

14 نظر برای مطلب “”

  1. نگار

    آخ بمیرم برای دلت باران اشکم در اومد از وضعیتی که توش قرار گرفتی باورم نمیشه چقد میتونن خودخواه باشن یعنی اونا نمیدونن اینکه آدم تو دل فاجعه باشه تحملش به مراتب راحت تره تا اینکه دور باشه و کمکی نتونه بکنه؟ خدای من پس حق تو از زندگی و زندگی کردن چی میشه؟🙁 اخه مگه مهاجرت به یه کشور پیشرفته و گرفتن یه کار عالی و داشتن یه خونواده کوچیک موفقیت بزرگ محسوب نمیشه که باید غصه زندگی توروخورد و مریض شد؟ مگه به بیراهه رفتی که موجب مریضی مادرت بشی نمیفهمم بخدا چرا اینارو بهشون نمیگی؟! توروخدا باران نذار این حرفا روت تاثیر بزاره طولانی شد معذرت میخوام خیلی ازینکه از این راه دور آزارت دادن و بهت عذاب وجدان دادن آمپرم رفت بالا. کایو رو ببوس ❤

    پاسخ
  2. فاطمه

    باران جان حکایت لقمان و پسرش و اون خری که سوار می‌شدن از قدیم به ما میگه که در دهان مردم رو نمیشه بست. راستش من که اصلا ترجیح میدم این نوع محبت را نکنن.محبت میکنن و از کل روش زندگیت ایراد میگیرن و برات تعیین تکلیف میکنن و …رفیقم میگه بعصی‌ها محبت میکنن در جهت سلطه‌جویی بیشتر واین به نظرم درسته…و با نظر نگار هم خیلی موافقم.
    غم نخور عزیزم…تا بوده همین بوده…انسانهایی که بی‌چشمداشت و زخم محبت کنن زیاد نیستند تازه بعصی‌ها جلوی روی خودت میگویند بعضی هم پشت سر…

    پاسخ
  3. پریسا

    باران عزیزم
    هیچوقت نمی توانی دهان کوته فکران را ببندی. آن کسی که فکر می کند از شما به مادرت نزدیک تر است و بیشتر غمش را می خورد را بسپار به خدا. مگر می شود دختر و مادر از هم جدا باشند؟ گیرم جسمشان دور از هم، روحشان که یکی است. می دانم طعم این روزهایت تلخ و زهرآگین است، اما همانطور که گفتی، تو در مقابل پسرکت هم مسئولی و این بزرگترین مسئولیت تمام عمرت هست. گوشت را به روی یاوه ها ببند، حتی اگر ناراحتت کردند هم حق داری سرشان فریاد بزنی و خاموششان کنی، از حق هایت هیچوقت نگذر، حق فرزندی، حق مادری، حق زندگی کردن…
    دوستت دارم

    پاسخ
  4. نغمه

    آدم ها می ترسند و ترس هایشان را با متهم کردن دیگران نشان می دهند. و به جای حل مسئله، صورت مسئله را پاک می کنند. انشاءا… مادرتان خوب شود و آرامش به زندگی تان برگردد.

    پاسخ
  5. رها

    انگار یاد گرفتیم که اگر قدمی برمی داریم برای کسی، صد قدم بعد رو به منت گذاشتن و طعنه بگذرونیم…
    آدم گاهی دلش لک می زنه برای محبتهای بی مزد و منت…

    پاسخ
  6. خواننده قدیمی

    اشک اشک اشک،نوشته ت داغونم کرد .میدونم تو چه برزخی گیر کردی،کاش روزگار مهربون تر بود باران عزیز.کاش مادر ودختر بیشتر ذوق میکردن از وجود همدیگه وکایوی جانه جان.‌‌،،ارام باش باران جان،همه چی درست میشه،،دعا میکنم

    پاسخ
  7. عزیزم‌باران جان، میفهمم چقدر بار سنگینی بر دوشت میگذارند اما حقیقتا هدفشان را نمیتوانم بفهمم مگر یک‌جیر حسادت:( شاید حسادت اینکه تو پرتوان و پرانرژی زندگی ات را ساخته ای و میسازی باعث شده مروت و انصافشان را زیر پا بگذارند… امیدوارم زودتر اوضاع روبراه شود و بتوانی بیایی

    پاسخ
  8. شیدا فندق

    تنهایی خیلی بزرگیه وقتی هیچکس نمی‌فهمه آدم از درون پاره پاره میشه و به هزار دلیل منطقی خودش داره ادامه میده و صداش در نمیاد جون کندن میخواد فریاد نشدن و آوار نشدن روی سر این آدم های قاضی که خدا رو هم قضاوت میکنن البته تا سایه ی کوتاه تری هست خدا چرا ! طاقت بیار بارانم تلخی رو بچش اما مزه ی شیرینی رو فراموش نکن روزهای خوب نمردن فقط قایم شدن پدرسوخته ها

    پاسخ
  9. وحیده

    عکس رو دیدم دلم خواست با دخترم برم خونه ی مامانم و توی وان حمامش اب بازی کنم .. اخه خونه ی خودمون حمامش وان نداره ..اینقده کوچیکه که یک تشک کوچیک جا میشه برای حمام عروسکهاش . . 🙂

    پاسخ
  10. وحیده

    و باران الهی خیلی زود بتونی بیایی و مادر وپسرک رو ببینی . . .
    و بدون تو مسبب هیچ بلا وهیچ درد و غمی نیستی عزیزکم … این فکرهای سمی رو دور کن از خودت و دل نگران افکار دیگرانم نباش لطفا …. مراقب خودت باش مهربان

    پاسخ
  11. دختر نارنج و ترنج

    سلام باران عزیزم، دختر خوبم،
    چطورر؟ چه خبر از خودت؟ از کایو و ترنج و تورج و آقای نویسنده؟
    از مادرک؟ برادرک؟
    بگو برامون…. دلتنگتم دختر جانم.

    پاسخ

نظر شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *