پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی…

موزیقی ِ متن!: ماه و ماهی ، حجت اشرف زاده
ایستاده بودم توی صف صندوق . فقط یک نفر جلوی ام بود اما مثل همیشه های بدشانسی ِ من توی روزهای بی حوصله گی ام، تا آن جایی که می شد سبدش را پر کرده بود. کل خرید یک ساله اش را کرده بود گویا. آرام آرام و یکی یکی ، طوری گوشت و مرغ را از سبد بیرون می آورد و می گذاشت جلوی صندوق دار که انگار دارد شمش های طلا و نقره را جا به جا می کند. از آن روزهای سگی ام بود.روز تولدم هم!. شب قبل اش که شب تولدم بود یعنی، یک دل سیر عر زده بودم بابت “بیبی ” ای که از وقتی پسر شده دیگر نه باهاش حرف می زنم و دیگر نه برای اش کتاب داستان می خوانم و فقط شده ام یک حمل کننده ی احمق و تا آن جایی که توانستم با عر زدن های ام رفتم روی مخ آقای نویسنده. چند بار نصفه و نیمه پلک زدم و دست ام را گرفتم جلوی دهان ام و خمیازه ی عمیقی کشیدم و دوباره زل زدم به شمش های طلا و نقره ی خانم روبرویی. تازه آن موقع بود که متوجه شدم یک کودک توی بغل اش دارد و شاید کندی و احتیاط اش برای همین بود. کودک اک اش پسر بچه ای پنج یا شش ماهه بود. موهای اش مشکی بود و تا روی چشم های اش آمده بود. از پشت یکی از دست های کوچک اش را می دیدم که روی شانه ی مادرش بود و زل زده بود به گذاشتن و برداشتن گوشت و مرغ ها. یک کاپشن پفکی ِ سبز یشمی هم تن اش بود که کش آستین های اش ، آن دست کوچک ِ روی شانه را عجیب بامزه کرده بود. یاد بچه اک ام افتادم و زل زل زدم به پسرک. یک جور زل زدن ِ پر از کنجکاوی فقط. نمی دانم چند ثانیه و دقیقه شد که من موش ِ آزمایشگاه وار به کودک زل زده بودم که یک دفعه مادرش خم شد تا آخرین خرید های اش را از توی سبد بردارد که بچه یک لحظه، فقط یک لحظه، …کمتر از یک آن…کمتر از صدم ثانیه انگار توی دل اش احساس کرد که نزدیک است بیفتد و دست ِ کوچک اش را با همه ی توان مشت کرد و شانه ی مادرک را چنگ زد و چشم های اش وحشت زده شد و همان طوری که صورت اش به سمت عقب بود، توی چشم های ام وحشت زده نگاه کرد. آن قدر این “یک لحظه” ای بود که حتی مادرک اش نفهمید که چه شده و دوباره ادامه داد به گذاشتن خریدهای اش روی کانتر. همین. همین ریمیا. بعد هم بچه سرش را دوباره برگرداند و زل زد به اطراف اش. همین. همان…وای از همان. همان یک لحظه ی مشت شدن ِ آن دست کوچک و چنگ زدن به شانه ی مادرش و آن نگاه ِ چند لحظه ای ِ وحشت زده از این که مبادا بیفتد. آن چنگی که به زنده گی زد. آن وحشتی که از افتادن و حتمن مردن داشت! واویلا که چه کرد با من. انگار یک بولدوزر از روی دنیای ام رد شد و با خاک یکسان ام کرد. انگار چیزی همه ی آن چه توی دل ام بود را هم زد و زیر و رویم کرد. یادم نیست که چه شد بعدش. به خودم که آمدم دیدم توی پارک نشسته ام و دارم مثل دیوانه ها گریه می کنم. هزار بار آن مشت شدن ِ دست کوچک با کش ِ آن کاپشن یشمی روی مچ اش جلوی چشمم رعد و برق زد و صد هزار بار هم آن چشم های وحشت زده زلزله انداخت سر تا پای ام را. فکر این که چیزی درون ام همان طور با دست های مشت کرده چنگ زده به من. به زنده بودن اش. به بودن اش. فکر این که من همه ی دنیای موجودی هستم که دارد توی من معجزه وار رشد می کند و قرار است وقتی آمد هر بار که ترسید دست های اش را مشت کند و چنگ بزند به من و من برای اش همه چیز باشم، روان ام را داشت زیر و رو می کرد. پاهای ام سست شده بود انگار. از خودم و عرعر های شب قبل ام خجالت می کشیدم. این که همان روز سی و سه ساله شده بودم و این قدر دنیای سی و سه سالگی ام هنوز کوچک و مسخره بود بابت فکر کردن به چیزهایی که خودم هم می دانم توی دنیای ام، حکمت و قصه ای حتمن پشت اش بوده و اگر نبود شاید خیلی چیزها الان طور دیگری بود. آن قدر پریشان شده بودم که نفهمیدم یک ساعت است برای خریدن یک دانه شیر از خانه بیرون زده ام. موبایل ام را نگاه کردم. ده تا میس کال. زنگ زدم و گفتم که توی پارک نشسته ام و..نشسته ام . و اگر ول ام کنند دلم می خواهد تا صبح آن جا بنشینم و باد خنک بخورد توی صورت ام و رقصیدن برگ های پاییزی جلوی پای ام را نگاه کنم. “چیزی شده؟”…هر چه فکر کردم که چه طور باید بگویم که “توی صف بچه ای روبرویم بود و بعد توی یک لحظه ترسید و دست های اش را مشت کرد و من را آن مشت کردن زیر و رو کرد” نتوانستم. گفتم نه. فقط می خواهم تنها باشم. گوشی را که قطع کردم حس کردم چیزی شبیه ماهی توی دلم سر خورد. گریه آلود خنده ام گرفت.” ببخشید جانم…منظورم این بود که می خواهیم تنها باشیم”…و دوباره سر خورد…

یک نظر برای مطلب “پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی…”

  1. نظرات

    سارا(استرالیا) *** چرا نیستیییییییی ***
    [ بدون نام ] *** چطور دلت برای کودکی در آغوش مادر لرزید و برای دخترکی ۳ ساله بی پدر شده بی برادر شده بی عمو شده وحشت زده پابرهنه در بین جمعیت دشمن …… دلت به فرار خیمه به خیمه ۳ ساله حسین نلرزید…. چطوری دلی داری شما روشنفکرهااااا دلت بر قد رعنای اکبر و تن ۱۰ ساله ی عبدالله و ای وای ای وای ای وای ۶ ماهه زهرا نلرزید…. بس کنید بازی را….. بس کنید ادا در آوردن را ….. شما چه میدانید سر بریده روی نیزه بین نینوا و شام جلوی چشم بچه ها یعنی چه…. شما چه میدانید ۱۸ عزیز جان را در چند ساعت پرپر کردن یعنی چه… هر چند ما هم نمیدانیم عمق این زخم راااا اما تروخدا ادای دلرحم بودن و مهربانی در نیاور ***
    سمیه/somi *** همین الان یه عالمه کتاب و کاغذ جلومه، پسر ۴ ماهم هم روی مبل خواب و بیدار در حال غلت زدنه. گاهی کنار چشماشو باز میکنه و با لبخند از بودنم مطمئن میشه. نوشته ات رو که خوندم اشکامو پاک کردم و اولین کاری که کردم دستای تپل و خیس از آب دهنش رو بوسیدم. همین بوسه رو که از دستای پسرت بگیری برات آرزو دارم . امیدوارم به دل خوش و راحت برامون بنویسی که گل پسرت کنارت خوابیده و تو داری وبلاگت رو آپ میکنی … ***
    مهدیه *** چه نازنین فرشته ای داری که تو رو از تنهایی در میاره. اون چه مامان خوبی داره که دیگه داره از گیجی اتفاقای جدید بیرون میاد. خوش به حال هر دوتاتون. ***
    سهیلا *** سلام،بچه اولم پسر بود،و خیلی عزیز،بچه دوم که باردار شدم تمام حالت ها عکس اولی بود و تا ماه هفتم مطمین بودم دختره،من و همسرم عاشق دختر بودیم،بعد از سونو گفتن پسر،تا چند روز ساکت و صامت بودیم،قبولش سخت بود هفت ماه با دخترت صحبت کنی ، براش درد دل کنی ولباس بخری،بعد بگن پسر.خدا رو شکر سالم بدنیا اومد و حالا ۲۲ سالشه.ولی اون هفت ماه چقدر شیرین بود،حتی خیالش. ***
    آیدا *** وای باران جان منم یکی از ترسهام اینه که بچه دار بشم و پسر بشه بس که دختر دوست دارم.میدونم که نبایداینو بگم و سلامتیش از همه چی مهمتره و اینا ولی خب چه کنم فکر کنم منم بالاخره پسردار شم و احتمالا داستانم مشابه تو ***
    زری *** باران جان اصلا یه جوریه که وقتی بچه ات دنیا میاد ، با هر چی بزرگتر شدنش انگار قلب تو هم بزرگتر میشه و کش میاد تا بتونه ظرفیت اینهمه حجم دوست داشتن رو داشته باشه. نی نی من هم پسره:) تازه فهمیدم ***
    هستی *** اخی نازی چه قشنگ توصیف کردی حست رو عزیزم. امیدوارم که گل پسر بتونه خیلی زود دل مامانشو ببره و روزی بیای اینجا بنویسی که چقدر خوشحالی از داشتن یه پسر قند عسل. ***
    بهروز *** بخند یه‌کمی بابا :)) ***
    بهار شیراز *** خوراک یک ماه گذشته من بوده این آهنگ… دل رو جلا میده واقعا ***
    دختر نارنج و ترنج *** بارانکم…….. بارانکم……………….. من فدای دل تو بشم……… دخترک من.. خوشحالم…………………. ***
    جودی *** تو با قدرت نوشتنت، با تفکرات تحلیل گرانه ی منحصر بفردت.. تو با انگشتات که موقع نوشتن سٌر میخورن روی کیبورد.. چه هاااا که نمیتونی بکنی… تو محشری دختر… تا حالا بارها شده یه چیز خیلی کوچیک توی دنیای اطرافمون این همه تحت تاثیر قرارمون داده و چه بسا مسیرمون رو تغییر داده اما کیه که بتونه اینقدر خوب احساسش رو منتقل کنه؟ کیه که اینقدر خوب حرف دلش رو بنویسه؟ تو بهترین مادر دنیا میشی.. تو با نگاهِ کوچولوش میتونی تو دنیاش غرق بشی و تو دنیات غرقش کنی.. ***
    Azar *** Hese khobie, nasibe hame cheshm entezara beshe❤️❤️❤️ ***
    رافائل *** چه عالی. امیدوارم روزای مادرونه و پسرونه قشنگی پیش رو داشته باشی. فکر کن وقتی با دستاش انگشتتو میگیره تو دستش و تو دستاشو میچسبونی به لبهات. فکر کن اگه شبیه پدر خدابیامرزت باشه و با دیدنش حس کنی بابا دوباره برگشته پیشت. ***
    معصومه *** بالاخره عشق باید از جایی شروع بشه و برای تو هم شروع شده عزیز دلم اینکه صبح از خواب بیدار بشه و یه لبخند پراز مهربونی تحویلت بده اینکه شیر بخواد بخوره و محکم بهت بچسبه و توی چشمات زل بزنه و شیر رو قورت بده اینکه در اوج گریه و هق هق وقتی که بیاد توی آغوشت انگار دنیا رو بهش دادن و آرومه آروم میشه و کلی اتفاقای دیگه باعث میشه بند دلت به دلش باشه و نتونی بفهمی چی شد که اینجوری شد ***
    مریم *** آخ بارانک… انقدر قشنگ این روزهای مادرانگیه بالقوه تو تعریف میکنی که آئم هوس میکنه مادر بشه… مطمئن باش بهترین مادر دنیا میشی چه بچه اک ت دختر باشه چه پسر… مهم اینه که تو مادرشی… ***
    سیمین *** بی نظیر نوشتی بی نظیرترین باران دنیا ***
    شیرین *** تو ی واقعی یه جور عجیبی یواشه.. میدونی؟ معنیش میشه لطیف ترین ***
    غ ـزل *** خدا را شکر بارانم از آن روز ده بار آمدم که بنویسم از آن پسرکی که دلم را برده اما نشد اینقدر اتفاقها افتاد که نشد بنویسم اما خوشحالم که دلت زیر و رو شد مادرک مهربان ***
    nooshin *** ای جون دلم باران عزیزم. لحظه ای خودم رو گذاشتم جای تو و اون لحظه و اون دیدنها و کلی دلم ریخت….. خدا و نشونه هاش چه میکنه با ما باران……….. امیدوارم بعد از گذروندن این دوران پسرکت رو به سلامتی به آغوش بکشی و ببویییش ***
    الهام *** جز این چیزی نمیشه گفت: پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی… ***
    پریسا *** ای جونم مامان قلی و خود قلی بااحساس امیدوارم خدا همیشه و همیشه برای هم حفظتون کنه ***

    پاسخ

نظر شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *