هفته ی ششم

امروز یکی از همکارهای م که اسم ش “جی” است روی اپلیکیشنی که برای چت از آن استفاده می کنیم بهم پیغام داد. فکر کردم که حتما کاری دارد که سلام کرده است. این فکر را البته “مِل” که روزهای اول به من آموزش می داددر سرم انداخته بود. همیشه ما بین حرف های مان، وقتی می خواست آدم ها را از دور به من معرفی کند، اول اسم شان را می گفت و بعد یک خط هم در توصیف شان اضافه می کرد. مثلا می گفت:”او جولیا ست، تازگی یک بچه اداپت کرده است، یا آن که می بینی آن جا کنار آسانسور ایستاده جورج است، تازه ازدواج کرده و مرد زنده گی ست، او که الان وارد کافه تریا شد اسم ش گبریل است و با این که نامزد دارد، معشوقه ی ایزابل است ” . در مورد جی هم این طور معرفی ش کرد که” این دخترک ریز نقش اسم ش جی است و فقط هر وقت که کاری دارد سلام می کند و در غیر این صورت محلی به کسی نمی گذارد و خیلی مواظب ش باش”. در حالت عادی و زنده گی روزمره، من معمولا نظر هیچ کس را در مورد آدم ها نمی پرسم. یادم نمی آید که از کسی پرسیده باشم نظرت در مورد فلانی چیست. همیشه دوست دارم خودم اطراف آن آدم پرسه بزنم و کلمه ها و جمله های کوتاه و نگاه و لبخند رد و بدل کنم و کم کم بدانم که کیست و به دنیا چه طور نگاه می کند. اما خب در مورد مِل و آدم هایی که توصیف می کرد فرق می کرد. او داشت به من آموزش می داد و من را از تجربیات ش آگاه می کرد و من نمی توانستم هنوز نرسیده بهش بگویم که من از چی خوشم می آید و از چی بدم می آید. در محیط کار، تازه وارد و غیر همزبان که باشی، همیشه باید اول ش کمی افتاده تر و موقر تر از دیگران رفتار کنی تا کم کم جای پای ت سفت شود و بتوانی صدایی برای خودت پیدا کنی و حرف ت را بگویی.
داشتم می گفتم که امروز یک دفعه جی پیغامی داد و جواب ش را خیلی مختصر دادم و منتظر ماندم تا کارش را بگوید. با این که این روزها معمولا توی چت ، حال آدم ها و خانواده شان را می پرسم، اما انگار همان یک جمله ی مل شده بود کتاب مقدس من در برخورد با جی و چون چند باری هم به چشم خودم دیده بودم که جی فقط وقت هایی که کاری داشت سراغ م می آمد، در نتیجه هیچ علاقه ای به این که خلاف ش را به خودم ثابت کنم نداشتم. از او “سلام” و در پاسخ من هم “سلام”! همین. خشک و سنگ دل و وفادار و مومن به کتاب مقدس م!.. منتظر بودم بگوید که فلان برنامه را می خواهد یا نمی تواند فلان چیز را در سیستم ثبت کند و آیا من می توانم برای ش انجام دهم که نوشت : ” خیلی دل م تنگ این است که از جلوی میزت رد شوم و ببینم که آرام سرت پایین است و بعد یک دفعه سرت را بلند کنی و لبخند بزنی و برای م دست تکان دهی و من هم نه به خوبی و گرمی ِ تو، اما جواب دست تکان دادن ت را با یک بای بای کوتاه بدهم. باورم نمی شود که شش هفته است که در خانه ایم و همان بای بای کوچک را هم نمی توانیم داشته باشیم…” و بعد هم یک صورتک زرد ِ کوچک با لب های آویزان و چشم های غمگین به انتهای جمله اش سنجاق کرد. خیلی احمقانه طور توی سرم داشتم تلاش می کردم که به این نتیجه برسم که آیا برداشت من به خاطر حرف های مل از بیخ و بن اشتباه بوده و یا این که شش هفته تنهایی، جی را به این جا رسانده که دل ش برای همه چیز و همه کس و از جمله من و دست تکان دادن های م تنگ شده و یا این که هیچ کدام و این ها را فقط گفته که بعد بگوید فلان کار را برای م انجام بده! من داشتم توی افکار سطحی و بدفرم و ناجور و کج مآبانه ام این طرف و آن طرف می زدم و منتظر بودم که به خودم و دنیای مینیاتوری ام! ثابت کنم مقداری از حق با مل بوده برای توصیف جی و مقداری از حق هم با من برای سرلوحه قراردادن توصیه ی او، که جی یک خط دیگر برای م فرستاد و نوشت:”متاسفم که هرروز باید سر کار بری و خانواده ت بدون تو، تنها توی خونه هستن. امیدوارم زودتر این روزها تموم شه و دوباره برگردیم کنار هم. خداحافظ و آخر هفته ی خوبی داشته باشی”.
و همین. نه بیش و نه کم. نه کاری در مورد سیستم داشت و نه مشکلی در مورد سفارش و نه هیچ چیز. فقط همین. همین و همین. جی این پیغام را به من داده بود که درآخرین روز از هفته ی ششم ِ قرنطینه ی کانادایی، کتاب مقدس من رابه آتش بکشد و خودم را به خاک و خون..

یک نظر برای مطلب “هفته ی ششم”

  1. نظرات

    , ‘ مندی *** بعد میگن خارجیا منصفن.خو چرا تو باید بری سرکار هر روز بعد اونا ۱ماهو نیمه خونن؟ خارجی جهان سومی بدبخت گیر اوردن؟ همه جای دنیا همینه *** چون پوزیشن اون ها با من فرق داره. همون طور که پوزیشن بقیه ی همکارهای دیگه م که میان سر کار و دست بر قضا نه جهان سومی هستند و نه بدبخت. کانادایی اصیل هستند و می دونند که داشتن این چنین شغلی در این اوضاع، نعمت بزرگیه و اومدن سر کار، هیچ مشکل و موضوع اذیت کننده ای نیست. نه برای جهان اولی ها، نه دومی ها و نه سومی و نه خوشبخت ها و نه بدبخت ها!:)
    بهار شیراز *** چون پوزیشن اون ها با من فرق داره. همون طور که پوزیشن بقیه ی همکارهای دیگه م که میان سر کار و دست بر قضا نه جهان سومی هستند و نه بدبخت. کانادایی اصیل هستند و می دونند که داشتن این چنین شغلی در این اوضاع، نعمت بزرگیه و اومدن سر کار، هیچ مشکل و موضوع اذیت کننده ای نیست. نه برای جهان اولی ها، نه دومی ها و نه سومی و نه خوشبخت ها و نه بدبخت ها!:) *** سلام . بله الان تبدیل به دختر یا زن پشت مو بلند شدم:) ممنونم از تو
    غ ز ل *** دختر موکوتاه قشنگم…راستی الان موهات بلند شده تو این قرنطینه؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خوبه که آدم ها رو خودمون بشناسیم نه از روی تفسیر دیگران…کایو رو ببوس خیلی شیرین شده *** کایو خوبه و مشغول بزرگ شدنه. خیلی بزرگ شده!..شروع کرده به حرف زدن ِ زیاد تازه گی ها و مدام من رو به خنده می ندازه:))
    شبنم *** سلام . بله الان تبدیل به دختر یا زن پشت مو بلند شدم:) ممنونم از تو *** چه قدر کیف داره این کامنت ها:)
    سیمین *** حالا بعد کرونا هر چی بشه مهم نیسااما الانش که ابراز میکنه که می فهمه تو داری سختی کار رو تحمل می کنی خوبه دیگهولی بعضی وقتا همین چارتا جمله رابطه ها رو متحول می کنه هاراستی بارانی اماز کایو بگو حالش چطوره؟ از شیرینی هاش بگو برام *** سیمین
    ت *** کایو خوبه و مشغول بزرگ شدنه. خیلی بزرگ شده!..شروع کرده به حرف زدن ِ زیاد تازه گی ها و مدام من رو به خنده می ندازه:)) *** اون وقت دیگه اون قرنطینه قرنطینه نیست. خودش یه کتاب مقدسه:)
    دختر نارنج و ترنج *** چه کیفی داره خوندنت. *** بله کاش
    قلب من بدون نقاب *** چه قدر کیف داره این کامنت ها:) ***
    Sheyda fandogh *** امان از این برخوردای شتاب‌زده و قضاوت‌های زود و به خاک و خون کشیده‌شدن‌ها!بالاخره یه روز آدم میشیم! چه همه نوشتی و من ندیده بودم باران! *** من فقط از سوتی ها و گاف های غیر خنده دار و جدی م در زندگی بنویسم، شاید تو یکی به خودت بیای و دست از سر این تفکر مثبتت درباره من برداری
    مینو *** سیمین *** زندگی کلا برای من کلاس درس ه و من هیچ وقت انگار این درس و پاس نخواهم کرد به خوبی و خوشی
    Zari *** شاید قرنطینه بتونه باعث شه ادما کتابای مقدس راجع به خودشونم به اتش بکشن. *** من هم صادقانه شرمسار شدم
    بهروز *** اون وقت دیگه اون قرنطینه قرنطینه نیست. خودش یه کتاب مقدسه:) *** باز بعد از کرونا ریست فکتوری می شن مردم. هم اون هم من! ( نویسنده ی این متن، آدم بشو نیست!)
    نگار *** پس بیا دعا کنیم تموم بشه اما آدما با طبیعت مهربون تر بشن، این بار نه اجباری، انتخابی. *** من هم معمولا سعی می کنم که چیزی روم اثر نذاره، اما خب…موفق نیستم همیشه و نیاز به تلنگری این چنین دارم:) از اون جمله ی دلنشین آخرت هم ممنونم و باور کن که آدم ها حسی رو جذب می کنن که در درون خودشون اون حس رو چند برابر قوی تر دارند:)
    تیلوتیلو *** بله کاش *** من بیشتر دوست دارم بهش بگم معجزه ی تنهایی:)
    دختر نارنج و ترنج *** دلتنگی چیز عجیبی ست گاهی وقتا روح آدم ها ورای همه ی باید ها و نباید ها بهم نزدیک میشهگاهی ی لبخند ی دست تکون دادن ساده آنقدر بی نهایت آدم ها رو اهلی میکنه که در تصور نمی گنجه *** منم بین ارزو برای تموم شدن و تموم نشدن ش مدام درگیرم. می فهمم حال و روز پر از تضاد ت رو و خودم هم هرروز دارم تجربه ش می کنم. بله من دو هفته مرخصی اضافه جایزه می گیرم:)
    *** ***
    *** تو به محیط آشنا و همزبون احتیاج نداری دختر خاص بودن تو و موج مثبت خوبیات ورای این حرفا کارسازه بعد هی برو هی بیا بگو من گهرمان نیستم ***
    *** من فقط از سوتی ها و گاف های غیر خنده دار و جدی م در زندگی بنویسم، شاید تو یکی به خودت بیای و دست از سر این تفکر مثبتت درباره من برداری ***
    *** میبینی بارانم آدم گاهی آتیش میگیره که چیا رو برای خودش مقدس میکنه! ولی خب تو خوشبختی که بالاخره می تونی به آتیشش بکشی ***
    *** زندگی کلا برای من کلاس درس ه و من هیچ وقت انگار این درس و پاس نخواهم کرد به خوبی و خوشی ***
    *** صادقانه بگم آفرین به جی ***
    *** من هم صادقانه شرمسار شدم ***
    *** حالا به خاک و خون هم کشیده نشو. باهاش دوست شو :دی ***
    *** باز بعد از کرونا ریست فکتوری می شن مردم. هم اون هم من! ( نویسنده ی این متن، آدم بشو نیست!) ***
    *** خیلی این تجربه رو داشتم که تصورم از افراد با توصیف و توصیه ای که دیگران داشتن خیلی فرق داشته و گاهی این توصیه ها باعث رفتار اشتباهم شده در مورد اون فرد ولی حالا تا حدی به اون پختگی رسیدم که پیش زمینه افراد رو سفیدِ سفید بزارم تا خودشون با دستشون نقاشیش کنن. البته ازین نکته هم نمیشه گذشت که تو اونقدر دوست داشتنی و مهربونی که نمیشه جذبت نشد حتی منی که هیچوقت ندیدمت و با فرسنگها فاصله. ***
    *** من هم معمولا سعی می کنم که چیزی روم اثر نذاره، اما خب…موفق نیستم همیشه و نیاز به تلنگری این چنین دارم:) از اون جمله ی دلنشین آخرت هم ممنونم و باور کن که آدم ها حسی رو جذب می کنن که در درون خودشون اون حس رو چند برابر قوی تر دارند:) ***
    *** گاهی کلمات چه معجزه هایی دارند غافل نشیم از معجزه ی کلمات ***
    *** من بیشتر دوست دارم بهش بگم معجزه ی تنهایی:) ***
    *** سلام باران قشنگم…نمی دونی این روزها به چه کسانی فکر کردم؟ زندگی من همیشه شکل قرنطینه داشته، از اون وقتی که از شیراز مهاجرت کردیم به تهران و از بعدش که کارم را کنار گذاشتم که درس بخوانم و درسم تمام شد و… همه روزهایم رنگی از قرنطینه داشته، اما هیچ وقت این فکر های عجیبی که این روزها مغزم را می خورند به فکرم نمی رسید. دلم برای آدم هایی تنگ می شه که روزهای عادی حتی بهشون فکر نمی کردم نکنه دل به دل راه پیدا کنه و خدای نکرده بهم زنگ بزنن… آدم هایی که از یادشون هم فراری بودم!یادت هست گفتی قرنطینه آدم ها را تغییر می ده، آره، داده…. شاید موقت. شاید جی وقتی اوضاع عادی بشه باز سرد بشه و باز فقط وقتایی سلام کنه که باهات کار داره اما، دارم فکر می کنم چی توی سرش، توی دلش گذشته… درباره اون دخترک مو کوتاه تازه وارد… درباره خانواده ش….دارم فکر می کنم کرونا اونقدرها هم بد نیست… هرچند کاش زود تمام بشه، بعدش تو مرخصی داری به تلافی این روزها؟ ***
    *** منم بین ارزو برای تموم شدن و تموم نشدن ش مدام درگیرم. می فهمم حال و روز پر از تضاد ت رو و خودم هم هرروز دارم تجربه ش می کنم. بله من دو هفته مرخصی اضافه جایزه می گیرم:) ***

    پاسخ

پاسخ دادن به نظرات لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *